• امتیاز کلی شما به این وبلاگ
  • تا کنون
  • 4/6 10 450

آموختن از علی بابا و چهل دزد بغداد

تمثیل‌ها امروزه مهم‌ترین راه کسب مهارت‌های زندگی و مثبت اندیشی هستند اما همیشه اینطور به نظر ما می‌رسد که حکایت‌های ساده‌ی قدیمی بیشتر مناسب کودکان و نوجوانان است. درحالی که اکثر ما از معنای درونی داستان‌ها و حکایت‌های ارزشمند ادبی قدیم، بی‌اطلاع هستیم. قصه‌ها و حکایت‌های قدیمی در صورتی که به درستی واکاوی شوند، حاوی درس‌های مهمی برای ما هستند. درست مانند داروهای طب سنتی و گیاهان دارویی که کلی خواص شگفت انگیز دارند، بازخوانی قصه‌های قدیمی هم کلی فایده برای ما دارند.
یکی از مهم‌ترین منظومه‌های داستانی که در طول تاریخ به دست بشر به رشته‌ی تحریر درآمده، مجموعه‌ای است از داستان‌های ارزشمند که در بافت یک روایت کلی از یک قصه‌ی عاشقانه میان شهرزاد قصه‌گو و شاهزاده‌ای کج‌خلق روایت می‌شود. حتما تا حالا فهمیده‌اید که درباره «هزار و یک‌شب» حرف می‌زنیم.  در این مطلب قصد داریم به درس‌ها و آموزه‌های موجود در یکی از معروف‌ترین داستان‌های هزار و یک شب، یعنی «علی بابا و چهل دزد بغداد» بپردازیم. این داستان پر از درس‌های مهمی است که به زبان تمثیل می‌توانند وارد زندگی روزمره امروزین ما شوند و چیزهای زیادی به ما بیاموزند و از برخی رخدادهای ناگوار که گاهی خودمان به دست خودمان باعث رویدادن آن‌ها می‌شویم، جلوگیری کنند.
  اما قبل از شروع واسازی داستان برای پیدا کردن درس‌های مثبت اندیشی که در این قصه کهن نهفته است، بد نیست تا در چند سطر خیلی کوتاه داستان علی بابا را با هم مرور کنیم:
علی بابا، مرد هیزم‌جمع‌ کن، در دل شبی مخفی‌گاه چهل دزد بغدادی را پیدا می‌کند. غار چهل دزد مملو از ثروت و جواهرات است. علی بابا شروع می‌کند به کش رفتن اشیاء گرانبها و اجناس دزدی تا این که برادرش از راز او با خبر می‌شود. برادر علی بابا، طمع می‌کند به غار دزدان شبی‌خون می‌زند اما او را دستگیر می‌کنند و می‌کشند. پس از این اتفاق دزدان مدام به دنبال این هستند تا کل خانواده علی بابا را از بین ببرند تا خیالشان راحت شود که دیگر هیچ‌کس از راز آن‌ها با خبر نیست. اما هربار توطئه‌های چهل دزد بغدادی برای از میان بردن خانواده علی‌بابا شکست می‌خورد. کنجکاو شدید که عاقبت داستان چه می‌شود؟ تا پایان مطلب با ما همراه باشید تا تمام داستان را برایتان با جزئیات بیشتری تعریف کنیم و ضمن پیشروی روایت، کمی هم درباره مهارت‌های زندگی و مثبت اندیشی بخوانیم که نیاکان ما از طریق این قصه زیبا آن‌ها را جامعه ترویج می‌دادند.

داستان های علی بابا و چهل دزد بغداد


درس اول: موفقیت یک شبه اتفاق نمی‌افتد و اگر هم افتاد، فاجعه‌آفرین است
همانطور که در بالا هم به آن اشاره شد، داستان علی بابا و دزدان بغدادی یکی از مهم‌ترین و معروف‌ترین داستان های هزار و یک شب است که در فرهنگ غرب هم بسیار محبوبیت پیدا کرده و یکی از اصلی‌ترین منابع شرق‌شناسی غربی‌ها بوده است. کارتون «علی بابا و چهل دزد بغداد»  و فیلم هایی که از روی آن ساخته شده جزو پرطرفدارترین‌ها  در دنیای سرگرمی‌ها هم هست. پس به نوعی اهمیت این داستان را می‌شود از روی اقتباس‌های کارتونی و سینمایی متعددی که از آن ساخته شده فهمید.
علی بابا در این داستان نماد آدم‌های سخت‌کوشی است که فهمیده‌اند روزگار نامردتر از آن است که موفقیت‌های یک شبه‌ی ما را تحمل کند پس فروتنی تنها یک فضیلت نیست، یک ضرورت است.
 به خاطر همین وقتی یک شب در دل جنگل اتفاقی غار مخفی‌گاه چهل دزد بغدادی را پیدا می‌کند و پس از ورود خروج اعضاء باند سرقت به این غار اسرار آمیز، رمز ورود و خروج به غار را هم یاد می‌گیرد:« سیم سیم باز شو(برای ورود)، سیم‌سیلیبی باز شو(برای خروج)» در همان شب اول تمام اشیاء گرانقیمت و طلا و جواهرات را با خودش از آن جا خارج نمی‌کند. او می‌داند که این کار اشتباهی جبران ناپذیر است.
علی‌بابا تصمیم هوشمندانه‌تری می‌گیرد. او هربار که در میانه‌های شب، به غار چهل دزد بغدادی سر می‌زند، اندکی طلا برای خودش برمی‌دارد. چون می‌داند اگر یک شبه ثروتمند شود و به همه آرزوهایش برسد، مردم بغداد به راحتی به رازش پی می‌برند. پس ما می‌آموزیم که موفقیت‌ها را ناگهانی اعلام نکنیم و به طور کلی هم افتاده‌حالی و فورتنی راز ماندگاری و پایداری موفقیت برای افرادی است که بلدند چطور از دستاوردهایشان حراست کنند!

موفقیت

 

درس دوم: طمع مهم‌ترین دلیل فاجعه و علت شکست افراد است
قاسم برادر علی‌بابا بعد از آنکه با حیله‌ی همسرش که کف ترازوی علی‌بابا را روغن می‌مالد، از راز او مطلع می‌شود. او انقدر به علی‌بابا فشار می‌آورد تا دست آخر علی برایش داستان چگونگی سکه‌ها و جواهراتی را که به دست آورده، تعریف می‌کند. قاسم در پی این ماجرا، طمع می‌کند و در شبی مهتابی، به غار چهل دزد بغدادی می‌رود. سیم‌سیم می‌گوید و در غار باز می‌شود. قاسم هرقدر می‌تواند با خودش پول و طلا برمی‌دارد اما موقع خروج، رمز بازگشایی غار یا همان «سیم‌سیلیبی» را فراموش می‌کند و گیر می‌افتد. تا این که صبح هنگام وقتی چند تا از سارقین به غار می‌آیند او را پیدا می‌کنند و می‌کشند و بدنش را ا شمشیرهای تیز قطعه قطعه می‌کنند و میان جنگل هر تکه را گوشه‌ای می‌اندازند. 
علی‌بابا وقتی در پی بازنگشتن قاسم، از قتل برادرش مطلع می‌شود، به جنگل می‌رود و پیکر پاره‌پاره برادرش را جمع می‌کند و برای جلوگیری از فاش شدن موضوع آن‌ها را به هم می‌دوزد و به خاک می‌سپارد. او به همه اعلام می‌کند برادرش به مرگ طبیعی از دنیا رفته اما دزدان متوجه می‌شوند که قاسم برادر علی‌بابا است و او نفر اصل کاری‌ای است که به غار سر می‌زند و اندک‌اندک از اندوخته‌ی آن‌ها می‌رباید. اینجا ما درس می‌گیریم که طمع همیشه منشا فاجعه است و مقدمات شکست را فراهم می‌کند. چراکه دزدان آدرس خانه‌ی علی‌بابا را به این شکل کشف می‌کنند و روی در خانه ضربدر می‌زنند تا شب‌هنگام حمله کنند و همه اعضای خانه را به قتل برسانند.

طمع


 
درس سوم: در زندگی دیگران سرک نکشیم
اگر زن قاسم، برادر علی‌بابا در کار برادر شوهرش فضولی نمی‌کرد، همسرش کشته نمی‌شد. این درسی است که از سرنوشت همسر قاسم می‌گیریم. آدم باید همیشه دلمشغول دلمشغولی‌های خودش باشد. واقعا هیچ‌چیز از این که سرمان در زندگی خودمان باشد سعادت‌آور تر نیست. مطمئن باشیم رستگاری در این است که به زندگی خودمان برسیم و سرمان را زندگی دیگران دور نگه داریم.
امروز متاسفانه رسم بدی شده که ما جای آنکه دلمشغول علائق و آرزوهای خودمان باشیم، به دنبال آن هستیم تا دیگران را از رسیدن به اهدافشان مایوس کنیم. این رفتار که خیلی هم درحال زیاد شدن است، باعث سرخوردگی خیلی از ما شده و حتی موجب افسردگی را در خود ما هم زیاد می‌کند. برای چه باید مدام چشممان دنبال زندگی دیگران باشد؟ برای اینکه هیولای حسود درونمان را بیدار کنیم؟ مطمئن باشید این قبیل رفتارها این فاجعه می‌آفریند و ضررش هم اول از همه به خود ما می‌رسد.

در زندگی دیگران سرک نکشیم

 

درس چهارم: همرنگ جماعت شدن امنیت می‌آورد
این اندرز که به شکلی تمثیلی از قصه‌ی علی‌بابا می‌آموزیم بسیار مناسب امروز است. چون این روزها همه می‌خواهند خودشان را متفاوت جلوه بدهند و در شبکه‌های اجتماعی شکل و شمایلی خاص از خودشان به نمایش بگذارند. غافل از اینکه چهل دزد بغدادی از همین روش استفاده می‌کنند تا خانه علی‌بابا را پیدا کنند. اما کنیز خانه که از این موضوع مطلع می‌شود، فوری روی تمام خانه‌های محله با همان رنگ و شکل، علامت ضربدر را تکرار می‌کند تا ورودی همه خانه‌های محله، با هم یک دست و همرنگ شوند. همین باعث سردرگمی چهل‌دزد بغدادی می‌شود و آن‌ها را دریافتن قربانیانشان ناکام می‌گذارد. شاید به نظر شما این یک درس کودکانه و ساده‌لوحی برسد اما تجربه نشان داده هرقدر بیشتر همرنگ جماعت شویم، کمتر رسوا می‌شویم.
امروز خیلی از آدم‌ها مدام دلشان می‌خواهد متمایز باشند اما این تمایزات نه تنها گاهی میان‌مایگی افراد را لو می‌دهد بلکه خیلی از چیزهایی که دلمان نمی‌خواد دیگران درباره‌مان بدانند با همین رفتارها فاش می‌شود. 

همرنگ جماعت شدن

 

درس چهارم: زکاوت زنان و دختران نجات‌بخش است
کنیز خانه، که دختر جوانی است، به دلیل حساسیت بالا و احساسات شهودی قوی‌ای که غریزه زنانه‌اش در اختیارش گذاشته چند مرتبه‌ی دیگر هم از شبیخون دزدان جلوگیری می‌کند و علی‌بابا را از به دام افتادن در چنگ چهل دزد بغدادی می‌رهاند. به شکلی کنایی، پایین ترین شخصیت داستان از نظر طبقاتی همین کنیز تلقی می‌شود و او کسی است که علی‌بابا را به رهایی می‌رساند و در نهایت هم در کوزه‌هایی که محل اختفاء دزدان است روغن داغ می‌ریزد و همه را کوزه به گور می‌کند! اینجا ما این درس را می‌گیریم که هرگز دیگران را از روی ظاهر و طبقه‌ی اقتصادی و یا شغلشان قضاوت نکنیم. آن‌ها استعداد‌ها و توانایی‌هایی دارند که برای اطرافیانشان حیاتی و نجات‌بخش هستند.
 
درس پنجم: از کسی که جلو زده انتقام نگیریم؛ به طور کلی، سعی کنیم تلافی‌جویی نکنیم
چهل دزد بغدادی دزد بودند و سال‌ها با غارت کاروان‌ها توانسته بودند کلی طلا و جواهر بیاندوزند. اما علی‌بابا به فرقه‌ی تبهکار آن‌ها رودست زد. می‌دانیم، دزدی که به دزد بزند شاه‌دزد است. اما سردسته‌ی چهل دزد بغدادی نمی‌خواست این واقعیت را بپذیرد و مدام تلاش می‌کرد از علی‌بابا انتقام بگیرد و کارش را تلافی کند. اما هربار شکست می‌خورد تا آنکه کلا نابود شد. از این قصه درس می‌گیریم که زندگی روزمره از آن‌جا که همیشه مارا درگیر زندگی دیگران می‌کند و وادارمان می‌کند خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، مدام درگیر تلافی‌جویی هم می‌شویم. 
همه ما این روزها درگیر تلافی‌جویی‌های ریز و درشتی هستیم که گویا تمامی هم ندارند. بخشندگی و داشتن بلندنظری راه رستگاری در چنین وضعیتی است. دیگران را ببخشید و هرگز در بازی ناتمام و بی‌نهایت تلافی‌جویی با دیگران نیوفتید. این بهترین رو دستی بود که چهل دزد بغدادی می‌توانستند به علی‌بابا بزنند و بروند به ادامه کار خودشان بپردازند. اما این کار را نکردند تا آخرسر همگی به دست کنیز خانه از بین رفتند. 

علی بابا

 

 درس ششم: سپاسگذاری از آدم‌های مثبت: وفاداران و به‌درد بخور‌ها را وارد خانواده کنیم
علی‌بابا بعد از آنکه فداکاری‌ها و وفاداری‌های کنیزخانه را می‌بیند که چطور با هوش سرشارش آن‌ها را از گزند دزدان بغداد حفظ کرده، او را از کنیزی آزاد می‌کند و سپس به عقد پسرش درمی‌آورد. اینطور است که ما متوجه می‌شویم نباید با آدم‌های نیک در زندگی‌مان که تاثیرات مثبت دارند، با ناسپاسی برخورد کنیم.
 متاسفانه رسم بدی است که ما خیال می‌کنیم هرجا به قول معروف خرمان از پل گذشت، کسانی را که در این مسیر همراهی‌مان کردند فراموش کنیم و این را یک زرنگی می‌دانیم. درحالی که اولین قدم در راه سقوط را با همین یک حرکت برداشته‌ایم. 

سپاسگذاری از آذم های مثبت

 

درس هفتم: مطالعه راهگشا است
درپایان ذکر این نکته بد نیست که مطالعه خودش یک سفر گردشگری آموزنده است که می‌تواند استرس و دغدغه‌های ما را کم کند و در بهبود سبک زندگی و بالا رفتن دانسته‌های ما از مهارت‌های زندگی نقشی کلیدی ایفا کند. مطالعه آرامش‌بخش است و بخشی جدا نشدنی از سبک زندگی افراد موفق. مطالعه کنید و از کتاب‌خواندن غافل نشوید، حتی شده روزی چند صفحه از یک کتاب خوب را برای خودمان و عزیزانمان بخوانیم و همیشه میان شلوغی‌های روزمره سری هم به کتابفروشی‌های محلی که نزدیکی منزلمان هستند بزنیم. علاءالدین تراول هم حامی امر سفارش‌ شده‌ی کتابخوانی است. 

مطالعه راه گشا است


 

کاربر محترم : نظرات و تجربیات شما در خصوص آموختن از علی بابا و چهل دزد بغداد به سایر کاربران در انتخاب های خود کمک می کند.
  • امتیاز کلی شما به این وبلاگ
  • عالی
  • تا کنون
  • 4/6
لایک شما به این وبلاگ   10

عنوان نظر شما

شرح نظر شما

نام عکس آپلود عکس